چه روزی بود ......... روز یکم اسفند 1389
هنوز 5 دقیقه
از رسیدنم به شرکت نگذشته بود که زنگ موبایلم
به صدا
در اومد و شماره مهد کودک روی اون ظاهر شد
جواب دادم ، راننده سرویس
پشت خط بود !!با صدایی کاملا وحشت زده
...
خبر از اتفاق ناخوشایندی می داد ، اصلا نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم فقط
سرتا پام به لرزه در اومد
و تنها چیزی که تونستم به زبون بیارم کلمه یا
ابوالفضل بود
... همسرم باصدای مضطرب من
سراسیمه از دفترش
بیرون اومد و دوستانم هاج و واج و آشفته
منتظر بودن ببینن چه اتفاقی
افتاده
!!!!!!!!!!!!
بهش گفتم : من نمی فهمم آقای ..... چی میگه
! و از آقای پدر با صدایی
لرزان شنیدم که میگفت هر چه سریع تر
ببرش نزدیک ترین بیمارستان
. خدایا به دادم برس
...
البته تمام این اتفاق ها در کمتر از یکی دو دقیقه اتفاق افتاد.
فقط از خدا خواستم به اون بدی که من فکرش رو می کردم نباشه 
از شرکت تا بیمارستان راهی نبود
ولی این چند دقیقه تمام نشدنی بود ،
سراسیمه و لرزان وارد اورژانس شدم و با دیدن پسر گریانم خدا را هزاران هزار
بار شکر کردم
...الان و هر بار که به یاد این موضوع می افتم خدا رو شاکر
خواهم بود
که این اتفاق به این شکل گذشت ولی هر بار یادآوری و صحبت در
موردش تپش قلب عجیبی رو برای من به همراه میاره
............
کیارش گریان
و با درد فراوان در میان جمعی از پرستاران که هر کدومشون
مشغول کاری بودن با پایی ورم کرده و فریاد کشان
با دیدن ما کمی نگرانیش
کم شد.
خدایا هیچ پدر و مادری رو شاهد درد کشیدن فرزند
نکن این آرزوی قلبی
همه ی پدر و مادر هاست.
.....
اتفاق از این قرار بود :
سرویس ون سبز رنگ
بود و جناب آقای راننده بعد از سوار کردن یکی از
بچه ها ظاهرا فراموش میکنه درب ماشین رو ببنده و هنگامی که در حال دور گرفتن
برای رفتن از خیابان اصلی به داخل کوچه بود پسر کوچولوی من از در به بیرون پرت
میشه ........فکرش رو بکنید در اون ساعت پر تردد صبح،در منطقه پر از موتور 
و ماشین
!!!!! نمیدونم حتما حکمت خدا بوده که سرش با جایی برخورد
نکرده بود !! خدا خیلی خیلی به ما رحم کرد
ولی به هر حال بعد از رسیدن ما
به بیمارستان و صدالبته واریز وجه
توسط آقای پدر اقدامات اولیه شروع
شد .
همه نگران این بودیم که نکنه خدای نکرده ضربه ای به سر خورده باشه و پای
کوچولوش ظاهرا مرکز توجه نبود ، بعد از اینکه معاینات صورت گرفت بردیمش برای
گرفتن عکس از پا
...خیلی زیاد درد داشت و پای کوچولوش حسابی ورم کرده
بود و با گریه ها و درد فراوونی که داشت
رادیولوژی عکس هایی از زوایای
مختلف از کف و ساق پاش گرفت.
شکستگی در دو نقطه جلو و عقب ساق دیده میشد و استخوان ساق از جاش تکون خورده و شکسته بود و هر حرکتی به پاگریه هاشو بیشتر می کرد
، عکس
رو به دکتر اورتوپد
در اتاق عمل نشون دادن و خبری که برای ما آوردن حاکی از
راهی شدن به اتاق عمل و گذاشتن پلاتین
در محل شکستگی بود .
حال درستی که نداشتم
و فقط برای کمتر کردن نگرانی پسرکم سعی می
کردم خودمو خونسرد نشون بدم
ولی چطور می تونستم با شنیدن این
حرف ها آروم باشم فقط از خدا خواستم نیازی به جراحی و پلاتین نداشته باشه ...
اون روز شب هفدهم ربیع الاول بود . از دکتر خبری نبود
و ظاهرا سه تا عمل
سنگین داشت تا نوبت به کیارش برسه !!!!!!!!
خلاصه این زمان باید با درد کشیدن و انتقال به بخش و آماده شدنش برای عمل سپری می شد
.اگه بدونید سر زدن سرم چه بلایی به سرش آوردن !!
لازمه بگم که اون طفلی همیشه زمان دادن آزمایش و خلاصه هر نوع تزریقی
همکاری خوبی داره و اصلا اذیت نمی کنه ولی از اونجایی که رگهاش به سختی
پیدا می شه اون روز خیلی سخت تر از مواقع دیگه رگهاش پیدا شد و پرستار
نابلدآنچنان سوزن رو تو دستش می چرخوند
که بچه ضعف کرد و داد و بیداد
من به هوا بلند شد
تازه طلبکار هم بودن که شما چقدر کم طاقتین
.
تو 3 نقطه از دستش و توسط 3 نفر بچه رو سوراخ سوراخ کردن تا تونستن رگ رو پیدا
کنند و سرم رو وصل کنن
.
شلوارشو با مصیبت از پاش در آوردیم و اجازه نداد اونو پاره کنیم، چون صبح چند تا
لقمه خورده بود
باید چند ساعتی میگذشت تا بتونن بیهوشش کنن 
بعد از چند ساعتی انتظار اومدن که ببرنش اتاق عمل ولی من گفتم باید اول دکتر رو
ببینم و راجع به عمل باهاش صحبت کنم پرستارا گفتن جلوی در اتاق می تونم دکتر
رو ملاقات کنم 
با اضطرابی که تو چشمای
پسرکم می دیدم خودم امکان بروز هیچ ناراحتی رو
نداشتم
ولی ظاهرا اون این نگرانی رو تو چشام می دید چون بهم گفت زود
می رم و برمی گردم ولی اشک تو چشاش
حلقه زده بود.
مامان بهش گفت : تو پسر قوی هستی ولی اگه چشمات می سوزه بذار اشکش
بیاد بیرون 
بوسیدمش
و اونو به داخل اتاق بردن دکتر جلوی در اتاق دوباره داشت عکس
ها رو زیر و رو می کرد و جواب سوالات من رو می داد و گفت : نیاز به جراحی و پلاتین
نیست
..خدا رو هزار بار شکر کردم
چون با شکستگی و دردی که در دو
نقطه از ساق پاهای کوچولوش بود دیگه گذاشتن پلاتین و عمل باز خیلی سخت و
دردناک بود خلاصه با خاطری آسوده تر
از خدا خواستم نگرانی رو ازش دور کنه.
از داخل اتاق خبر میاوردن که هنوز بیهوش نشده و ظاهرا با پرستارا
دوست
شده بودو براشون خاطره ای از شکستگی پای مادربزرگم
راتعریف کرده بود !!
انگار در اون شکستگی سخت ترین قسمت ماجرا رو در رفتن به دستشویی
دیده بود!
خلاصه خدا نصیب هیچ کس انتظار پشت در اتاق عمل رو نکنه
.
پسرکم رو با پای گچ گرفته به بخش منتقل کردن ولی از درد اون شب و چند روز
بعد بهتره هیچی نگم
!
فقط خدایا هزاران هزار بار ازت ممنونم
و سلامتی بچه هام رو از تو خواستارم.
