تبليغاتX
گل گلکای شیطون دوستون دارم فراوون
خاطرات دو گل شیطون
واقعا تاسف باره

نمیدونم چرا خدا بعضی ها رو در حسرت داشتن فرزند آزمایش میکنه و به بعضیا

که حیف اسم پدر و مادر که روشون بذاری این گلای نازو میده که اینجوری

 آزار ببینن

فقط میشه آرزو کرد که انسانیت تو وجود همه آدما باشه

ز دست رهزن ایام در امان بودم        که مهر مادر و لطف پدر نگهبانم بود

سری به اینجا بزنید تا شاهد گوشه ای از ظلم و قساوت  به این گلای ناز بشین

دختران بی پناه ما

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:28  توسط MAMAN 2 KIA | 

امروز قرار بود از طرف مهد کیارش رو ببرن سرزمین عجایب

و از اونجایی که ماشااله این پسر مهار نشدنیه 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:24  توسط MAMAN 2 KIA | 

 چند دفعه ای بعد از ریخت و پاشهای           آخر بازی بچّه ها

 

ازشون خواستم که اسباب بازیهاشون رو جمع کنن ، کیانا وسایل خودشو جمع میکرد

 ولی کیارش خیلی تحویل نمیگرفت   و یا بعد از جمع  کردن چند تایی میگفت :

 

خسته شدم ، پیرزن میشما !!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:24  توسط MAMAN 2 KIA | 

هفته قبل کیانا گفت Hippie : معلّم کلاس دوم قراره فردا ازمون امتحان جامع بگیره 1

  

این امتحان براش خیلی عجیب بود  ، نه اسمشو شنیده بود و  نه هیچ ذهنیتی از این

 

امتحان داشت !!!

  

دائم سؤال میکرد چه جور امتحانیه ؟

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:55  توسط MAMAN 2 KIA | 
 

دیروز با کیانا رفتیم   کانون پرورشی فکری کودکان که به مدت یک هفته  جشنواره

 

 

آشنایی با  بخشی از فرهنگ و هنر ایران زمین بر پا میشه .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:2  توسط MAMAN 2 KIA | 

 

 

 

           «گفتگو با خدا»

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت: پس می‌خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد،

وقت من ابدی است

چه سوالاتی در ذهن داری که می‌خواهی از من بپرسی؟

گفتم: چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می‌کند؟

خدا پاسخ داد...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می‌شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می‌خورند.

این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می‌کنند

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می‌کنند.

این که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال فراموش‌شان می‌شود.

آنچنان که دیگر نه در آینده زنگی می‌کنند و نه در حال.

این که چنان زندگی می‌کنند که گویی هزگر نخواهند مرد

و چنان می‌میرند که گویی هرگز زنده نبوده‌اند.

خداوند دست‌های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم...

به عنوان خالق انسان‌ها، می‌خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد،

یاد بگیرند که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما می‌توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می‌توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم

و سال‌ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن، بخشش یابد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند

اما بلد نیستند احساس‌شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرند که می‌شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشیند

بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند.

و یاد بگیرند که من این‌جا هستم.

همیشه 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:45  توسط MAMAN 2 KIA | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ثبت خاطرات دو غنچه در حال شکوفایی باغ زندگی



نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
خودم (دیدار دوست )
سارا و محمد عزیز از مسکو (دختر و پسر عمه) کیانا و کیارش
کتاب صوتی برای کمک به نابینایان
مهربانو ی عزیز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان


WebDarWeb

منبع کدهای بینظیر جاوا