تبليغاتX
گل گلکای شیطون دوستون دارم فراوون
خاطرات دو گل شیطون
 

مشغول خوردن صبحانه بودیم popcorm1.gif یادم نیست داشتم به چی فکر می کردم

که کیارش   بهم گفت : مامان به چی داری فکر می کنی!!

گفتم :به هیچی !

نیم نگاهی متعجبانه بهم کرد تعجب و گفت : چند وقت قبل تو اخبار جوانه ها

راه هایی رو اعلام کرد که اگه کسی دروغ  بگه می تونی بفهمی...

گفتم : حالا مگه کسی دروغ گفته  با تعجب گفت خودت چون من از صورتت

فهمیدم که داشتی فکر می کردی  !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 15:31  توسط MAMAN 2 KIA | 
 

همونطور که همگی میدونید بچه ها برای دل کندن از بازی  و رفتن به دستشویی   مقاومت میکنن!!

کیارش هم همیشه برای این قضیه تا لحظه آخر  به روی ودش نمیاره...

این روزا برای اینکه  به بازگشایی مدارس  نزدیک میشیم دائم به  اون یادآوری می کنم که نذاری لحظه آخر بخوای بری دستشویی و شلوغ باشه

و فرصت پیدا نکنی  و الی  آخر .

دیروز  که داشتم این حرفا رو دوباره دوره می کردم پدر جان  هم در ادامه

به شوخی   بهش گفت کیارش دیر نری که یه اتفاقی بیفته ها!!!

کیارش هم در جواب گفت    بابا " اینقدر نفوس بد نزنید "قهر چون شما اینقدر

نفوس بد می زنید این اتفاق می افته ها.

اینم از آماده شدن بچه ها برای مدرسه   !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 15:34  توسط MAMAN 2 KIA | 
 

 

چه روزی بود ......... روز یکم اسفند 1389

هنوز 5 دقیقه  از رسیدنم به شرکت نگذشته بود که زنگ موبایلم   به صدا

در اومد و شماره مهد کودک روی اون ظاهر شد   جواب دادم ، راننده سرویس

 پشت خط بود !!با صدایی کاملا وحشت زده  ...

خبر از اتفاق ناخوشایندی می داد  ، اصلا نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم فقط

 سرتا پام به لرزه در اومد  girl_impossible.gif و تنها چیزی که تونستم به زبون بیارم کلمه یا

ابوالفضل بود   ... همسرم باصدای مضطرب من  سراسیمه از دفترش

بیرون  اومد و دوستانم هاج و  واج و  آشفته    منتظر بودن ببینن چه اتفاقی

 افتاده  !!!!!!!!!!!!

  بهش گفتم : من نمی فهمم آقای ..... چی میگه  ! و از آقای پدر با صدایی

   لرزان شنیدم که میگفت هر چه سریع تر  ببرش نزدیک ترین بیمارستان

  .  خدایا به دادم برس  ...

 البته تمام این اتفاق ها در کمتر از یکی  دو دقیقه اتفاق افتاد.

فقط از خدا خواستم به اون بدی که من فکرش رو می کردم نباشه

از شرکت تا بیمارستان راهی نبود ولی این چند دقیقه  تمام نشدنی بود ،

سراسیمه  و لرزان وارد اورژانس شدم  و با دیدن پسر  گریانم خدا را هزاران هزار

بار شکر کردم ...الان و هر بار که به یاد این موضوع می افتم خدا رو شاکر

خواهم بود  که این اتفاق به این شکل گذشت ولی هر بار یادآوری و صحبت در

موردش تپش قلب عجیبی رو برای من به همراه میاره............

کیارش گریان و با درد فراوان در میان جمعی از پرستاران که هر کدومشون

 مشغول کاری بودن با پایی ورم کرده و فریاد کشان  با دیدن ما کمی نگرانیش

 کم شد.

خدایا هیچ پدر و مادری رو شاهد درد کشیدن فرزند  نکن این آرزوی قلبی

همه ی پدر و مادر هاست......

اتفاق از این قرار بود :

سرویس ون سبز رنگ  بود و جناب آقای راننده بعد از سوار کردن  یکی از

 بچه ها ظاهرا فراموش میکنه درب ماشین رو ببنده و هنگامی که در حال دور گرفتن

 برای رفتن از خیابان اصلی  به داخل کوچه بود پسر کوچولوی من از در به بیرون پرت

 میشه ........فکرش رو بکنید در اون ساعت پر تردد صبح،در منطقه پر از موتور

و ماشین  !!!!! نمیدونم حتما حکمت خدا بوده که سرش با جایی برخورد

 نکرده بود !! خدا خیلی  خیلی به ما رحم کرد  ولی به هر حال بعد از رسیدن ما

به بیمارستان و صدالبته واریز وجه   توسط آقای پدر اقدامات اولیه شروع

 شد .

همه نگران این بودیم که نکنه خدای نکرده ضربه ای به سر خورده باشه  و پای

 کوچولوش ظاهرا مرکز توجه نبود ، بعد از اینکه  معاینات صورت گرفت بردیمش برای

 گرفتن عکس از پا ...خیلی زیاد درد داشت و پای کوچولوش حسابی ورم کرده

بود و با گریه ها و درد فراوونی که داشت    رادیولوژی عکس هایی از زوایای

 مختلف از کف و ساق پاش گرفت.

شکستگی در دو نقطه جلو و عقب ساق دیده میشد و استخوان ساق از جاش تکون خورده و شکسته بود و هر حرکتی  به پاگریه هاشو بیشتر می کرد ، عکس

 رو به دکتر اورتوپد   در اتاق عمل نشون دادن و خبری که برای ما آوردن حاکی از

 راهی شدن به اتاق عمل و گذاشتن پلاتین   در محل شکستگی بود .

حال درستی که نداشتم و فقط برای کمتر کردن نگرانی پسرکم سعی می

 کردم خودمو خونسرد نشون بدم   ولی چطور می تونستم با شنیدن این

حرف ها آروم باشم فقط از خدا خواستم نیازی به جراحی و پلاتین نداشته باشه ...

اون روز شب هفدهم ربیع الاول بود . از دکتر خبری نبود   و ظاهرا سه تا عمل

 سنگین داشت تا نوبت به کیارش برسه !!!!!!!!

 خلاصه این زمان باید با درد کشیدن و انتقال به بخش و آماده شدنش برای عمل  سپری می شد.اگه بدونید سر زدن سرم چه بلایی به سرش آوردن !!

 لازمه  بگم که اون طفلی همیشه زمان دادن آزمایش و خلاصه هر نوع تزریقی

 همکاری خوبی داره و اصلا اذیت نمی کنه ولی از اونجایی که رگهاش به سختی

پیدا می شه اون روز خیلی سخت تر از مواقع دیگه رگهاش پیدا شد و پرستار

نابلدآنچنان سوزن رو تو دستش می چرخوند   که بچه ضعف کرد و داد و بیداد

من به هوا بلند شد hysteric.gif تازه طلبکار هم بودن که شما چقدر کم طاقتین .

تو 3 نقطه از دستش و توسط 3 نفر بچه  رو سوراخ سوراخ کردن تا تونستن رگ رو پیدا

کنند و سرم رو وصل کنن.

شلوارشو با مصیبت از پاش در آوردیم و اجازه نداد اونو پاره کنیم، چون صبح چند تا

 لقمه خورده بود popcorm1.gif  باید چند ساعتی میگذشت تا بتونن بیهوشش کنن

بعد از چند ساعتی انتظار اومدن که ببرنش اتاق عمل ولی من گفتم باید اول دکتر رو

 ببینم و راجع به عمل باهاش صحبت کنم پرستارا گفتن جلوی در اتاق می تونم دکتر

 رو ملاقات کنم 

با اضطرابی که تو چشمای to_take_umbrage.gif پسرکم می دیدم خودم امکان بروز هیچ ناراحتی رو

 نداشتم girl_cray.gif ولی ظاهرا اون این نگرانی رو تو چشام می دید چون بهم گفت زود

می رم و برمی گردم ولی اشک تو چشاش  حلقه زده بود.

مامان بهش گفت : تو پسر قوی هستی ولی اگه چشمات می سوزه بذار اشکش

بیاد بیرون

بوسیدمش  و اونو به داخل اتاق بردن دکتر جلوی در اتاق دوباره داشت عکس

ها رو زیر و رو می کرد و جواب سوالات من رو می داد و گفت : نیاز به جراحی و پلاتین

نیستgirl_haha.gif..خدا رو هزار بار شکر کردم  چون با شکستگی و دردی که در دو

نقطه از ساق پاهای کوچولوش بود دیگه گذاشتن پلاتین و عمل باز خیلی سخت و

دردناک بود خلاصه با خاطری آسوده تر  از خدا خواستم نگرانی رو ازش دور کنه.

از داخل اتاق خبر میاوردن که هنوز بیهوش نشده و ظاهرا با پرستارا دوست

شده بودو براشون خاطره ای از شکستگی پای مادربزرگم راتعریف کرده بود !!

 انگار در اون شکستگی سخت ترین قسمت ماجرا رو در رفتن به دستشویی  دیده بود!

خلاصه خدا نصیب هیچ کس انتظار پشت در اتاق عمل رو نکنه .

پسرکم رو با پای گچ گرفته به بخش منتقل کردن ولی از درد اون شب و چند روز    بعد بهتره هیچی نگم  !

فقط خدایا هزاران هزار بار ازت ممنونم  و سلامتی بچه هام رو از تو خواستارم.

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 15:33  توسط MAMAN 2 KIA | 
خوب چرا برای مکان ها اسامی انتخاب میکنن که ما نتونیم جواب بچه ها

 رو بدیم!! چندی پیش در مسافرت به کیش   وقتی مشغول صحبت بودیم

که اسم این بازار ،بازار زیتونه به یکباره کیارش  گفت : من که زیتون دوست

 ندارم بیاین بریم بازار خیارشور  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 10:36  توسط MAMAN 2 KIA | 
 

 هیجان زیادی تو مدرسه بین بچه ها به چشم می خورد   و منتظر آن روز  بودن

 حتما همگی می دونین کلاس سوم در مدارس دخترانه چه هیجانی

 بر پا ست ، آماده سازی بچه ها جهت برپایی جشنی برای  برقراری ارتباط

 با خدا ...........

در مدرسه دختر کم هم روزهای شاد و پر مشغله ای در جریان بود 

 و اونها در حال آماده کردن شعر و سرودهای  روز مورد نظر بودن.

یک روز با سر و صدا و شادی اومد و گفت : نمی دونین چقدر چادرامون 

 خوشگلن!! بالاخره روز جشن فرا رسید و انتظار بچه ها سر اومد بعد از

برگزاری مراسم جایزه هاشون   رو تحویل گرفتن و برای خواندن اولین نماز

جماعت   به نمازخونه مدرسه رفتن  .

خدایا همیشه و در همه جا پشتیبان بچه ها باش .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 15:32  توسط MAMAN 2 KIA | 
دخترکم چند روزی میشه که به راحتی نمیتونه غذا   بخوره و

صحبت کنه. وقتی مدتی قبل بچه ها رو برای چک کردن دندان هاشون   پیش

 دکتر بردم  بعد از گرفتن عکس   از دندون اونا گفت که دندون های دائمی

 کیانا فضای  لازم  برای رویش  و بیرون زدن از لثه نداره و خلاصه ما رو به سمت

 ارتودنسی سوق داد   الان حدود یکی دو ماهی میشه که ما تو راه عکس

گرفتن  های مختلف و خلاصه این جور کارا هستیم  تااینکه حدود دو هفته

قبل بالاخره قالب گیری  پلاک انجام شد  و خودتون میدونید که این کار خیلی جالب

 نیست  . هفته پیش پلاک رو به طور ثابت برای مدت نسبتا طولانی داخل فک بالا

قرار دادن خانم دکتر من رو به اتاق صدا کرد و گفت باید پلاک رو یک شب در میون تنظیم کنی و البته به نظر من   این کار خیلی راحتی نیست و برای انجام این کار اگه همکاری دختر گلم نبود حتما به دردسر می افتادم 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 10:50  توسط MAMAN 2 KIA | 
چند روز قبل پدر جان رفت ماموریت    البته مدتش طولانی نبود و ۲ روز

 طول کشید!!

ما اون دو روز خونه ی مامان اینا بودیم   شب اول کیارش گفت بریم

خونه خودمون من مواظبتون میشم   !!!

 

شب بعد کمی دلتنگ باباش شده بود   ولی به طور مستقیم این موضوع رو مطرح

 نمیکرد  داشت با پدرم صحبت میکرد و بابایی با توجه به شغلش  که

 

ارت ش ی  بود  داشت از خاطراتش و مدت طولانی ماموریت هاش و دلتنگی برادرم

و تب  کردناش   تعریف میکرد    که یکباره کیارش برگشت و گفت :

خب بابای من کاراش رو به نحو احسن انجام داده که زود می تونه برگرده  

 

اگه شما هم کاراتو به نحو احسن انجام می دادی زود برمی گشتی دیگه !!!!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:22  توسط MAMAN 2 KIA | 
 

مدتی قبل داشتیم زیر تخت خواب ها و اتاق خواب رو جا به جا

و تمیز میکردیم .پدر جان تشک تخت رو بلند کرد تا زیر

 تخت رو تمیز کنیم    کیارش داشت کارتون نگاه

میکرد Computer  و چون از شلوغی و کارای اینجوری  کلا خیلی

 لذت میبره یکباره با گله  اومد و به باباش گفت

      مگه من نگفته بودم   که درخدمت شما

هستم........

میبینید بچه ام چه قدر کاری و کمک حاله ماست !!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 9:28  توسط MAMAN 2 KIA | 
همیشه بین کیانا و کیارش      یک اختلاف حل نشدنی وجود داشت!

اونم این موضوع بود که کیانا تقریبا تا ۵ سالگی پیش مامانیش مونده بود

و به قول کیارش مامان اونو بزرگ کرده بود    ولی کیارش مدت کوتاهی

رو پیش مامان موند تقریبا تا هشت ماهگی  و مامان کمر درد شدیدی گرفت

که تقریبا باید ساعات زیادی رو استراحت میکرد و چون پسر کوچولوی منم خیلی شیطون بود  رفت مهد و روزها رو  اونجا سپری میکرد.

مدت کوتاهی بودبه علت تغییر محل کارم  ساعات بیشتری خونه بودم و

 راستش رو بخواین دلم می خواست بچه ها بیشتر خونه باشن    و کیارش

  تنها هفته ای  دو روز به مهد می رفت

چند روزی بود که کیارش می گفت : بذار شبها خونه مامانی بمونمو چون

 فکر می کردم ممکنه نیمه های شب بهانه گیری کنه  و نذاره اونا بخوابن

میگفتم حالا بعدا

تا اینکه یه شب بالاخره با اصرار زیاد گفت :بذار اینجا بمونم  تا مامانی

 منم بزرگ کنه دیگه...

 آخه اینقدر رفتم مهد کوچیک موندم و بزرگ نشدم دیگه

اونشب اونجا موند  و مامان میگه تا شما رفتین کلی خدا رو شکر کرد که

 گذاشتین شب پیش ما بمونه

راستی که بچه ها عجب دنیایی دارن

بعد از اون هم به لطف آنفولانزای نوع "ای" و شیوع اون و با اصرار

مامان و بابا برای اینکه خدای نکرده بچه ها گرفتار نشن تقریبا به جز

پنج شنبه و جمعه اونجا می موند و بعد از مدتی گفت دیدین از اول بهتون گفتم

 بذارین اینجا بمونم تا زودتر بزرگ بشم .....!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 9:15  توسط MAMAN 2 KIA | 
سالروز تولد آدم نزديک بود و خداوند سخت در انديشه ي هديه

 اي براي آدم بو د ........     

یکي ازفرشتگان شاید میکائیل، پيش آمد و گفت: او را به

گردشي بر فراز زمين ها و دريا ها ببر.

خداوند گفت کم است. اين را خودش بدست مي آورد.

فرشته ديگري شايد ، اسرافيل ، گفت : گوهر شب چراغ را به

 او بده شادمان خواهد شد.خداوند ابرو در هم گشيد و گفت

هنوز نميدانيد آدم کيست ؟ که چنين چيزي پيشکش مي کنيد ؟

فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزی دیگريکساله مي

 شد. و آنها نميدانستند چه ارزشي اين روز دارد.

خداوندگفت : خودم مي دانم.

سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره هاي

 پراکنده مهرباني را گرد آورند

و از لابلاي گلبرگ گلهاي زمين و بهشت شهد هاي خوشبو

 بياورند و سپس آميزه اي از اين همه طراوت شهد و لذت را به

 باقي مانده گلي زد که آدم را از آن سرشته بود.

 آن روز آدم خوابيد ، و وقتي بيدار شد تنها نبود.

خداوند زن را آفريد.

روز تولد آدم ، روز تولد عشق، روز تولد تمنا و روز زيباي تکامل

 دردانه (هاي) خداوند بود..

روز مرگ تنهائی بود. روز تولد آدم، عطر زن در زمین پیچید

هديه عروسي اين دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز

خانه اش افراز نمود

تنها خداوند اين تنهايي را فهميده بود. چون خودش تنها بود


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 11:28  توسط MAMAN 2 KIA |