![]() |
![]() |
|
| خاطرات دو گل شیطون |
|
مشغول خوردن صبحانه بودیم که کیارش گفتم :به هیچی نیم نگاهی متعجبانه بهم کرد راه هایی رو اعلام کرد که اگه کسی دروغ گفتم : حالا مگه کسی دروغ گفته فهمیدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 15:31 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
همونطور که همگی میدونید بچه ها برای دل کندن از بازی کیارش هم همیشه برای این قضیه تا لحظه آخر این روزا برای اینکه به بازگشایی مدارس و فرصت پیدا نکنی دیروز که داشتم این حرفا رو دوباره دوره می کردم پدر جان به شوخی کیارش هم در جواب گفت نفوس بد می زنید این اتفاق می افته ها. اینم از آماده شدن بچه ها برای مدرسه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 15:34 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
چه روزی بود ......... روز یکم اسفند 1389 هنوز 5 دقیقه در اومد و شماره مهد کودک روی اون ظاهر شد پشت خط بود !!با صدایی کاملا وحشت زده خبر از اتفاق ناخوشایندی می داد ، اصلا نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم فقط سرتا پام به لرزه در اومد ابوالفضل بود بیرون اومد و دوستانم هاج و واج و آشفته افتاده بهش گفتم : من نمی فهمم آقای ..... چی میگه البته تمام این اتفاق ها در کمتر از یکی دو دقیقه اتفاق افتاد. فقط از خدا خواستم به اون بدی که من فکرش رو می کردم نباشه از شرکت تا بیمارستان راهی نبود سراسیمه و لرزان وارد اورژانس شدم و با دیدن پسر گریانم خدا را هزاران هزار بار شکر کردم خواهم بود موردش تپش قلب عجیبی رو برای من به همراه میاره کیارش گریان مشغول کاری بودن با پایی ورم کرده و فریاد کشان کم شد. خدایا هیچ پدر و مادری رو شاهد درد کشیدن فرزند همه ی پدر و مادر هاست. اتفاق از این قرار بود : سرویس ون سبز رنگ بچه ها ظاهرا فراموش میکنه درب ماشین رو ببنده و هنگامی که در حال دور گرفتن برای رفتن از خیابان اصلی به داخل کوچه بود پسر کوچولوی من از در به بیرون پرت میشه ........فکرش رو بکنید در اون ساعت پر تردد صبح،در منطقه پر از موتور و ماشین نکرده بود !! خدا خیلی خیلی به ما رحم کرد به بیمارستان و صدالبته واریز وجه شد . همه نگران این بودیم که نکنه خدای نکرده ضربه ای به سر خورده باشه و پای کوچولوش ظاهرا مرکز توجه نبود ، بعد از اینکه معاینات صورت گرفت بردیمش برای گرفتن عکس از پا بود و با گریه ها و درد فراوونی که داشت مختلف از کف و ساق پاش گرفت. شکستگی در دو نقطه جلو و عقب ساق دیده میشد و استخوان ساق از جاش تکون خورده و شکسته بود و هر حرکتی به پاگریه هاشو بیشتر می کرد رو به دکتر اورتوپد راهی شدن به اتاق عمل و گذاشتن پلاتین حال درستی که نداشتم کردم خودمو خونسرد نشون بدم حرف ها آروم باشم فقط از خدا خواستم نیازی به جراحی و پلاتین نداشته باشه ... اون روز شب هفدهم ربیع الاول بود . از دکتر خبری نبود سنگین داشت تا نوبت به کیارش برسه !!!!!!!! خلاصه این زمان باید با درد کشیدن و انتقال به بخش و آماده شدنش برای عمل سپری می شد لازمه بگم که اون طفلی همیشه زمان دادن آزمایش و خلاصه هر نوع تزریقی همکاری خوبی داره و اصلا اذیت نمی کنه ولی از اونجایی که رگهاش به سختی پیدا می شه اون روز خیلی سخت تر از مواقع دیگه رگهاش پیدا شد و پرستار نابلدآنچنان سوزن رو تو دستش می چرخوند من به هوا بلند شد تو 3 نقطه از دستش و توسط 3 نفر بچه رو سوراخ سوراخ کردن تا تونستن رگ رو پیدا کنند و سرم رو وصل کنن شلوارشو با مصیبت از پاش در آوردیم و اجازه نداد اونو پاره کنیم، چون صبح چند تا لقمه خورده بود بعد از چند ساعتی انتظار اومدن که ببرنش اتاق عمل ولی من گفتم باید اول دکتر رو ببینم و راجع به عمل باهاش صحبت کنم پرستارا گفتن جلوی در اتاق می تونم دکتر رو ملاقات کنم با اضطرابی که تو چشمای نداشتم می رم و برمی گردم ولی اشک تو چشاش مامان بهش گفت : تو پسر قوی هستی ولی اگه چشمات می سوزه بذار اشکش بیاد بیرون بوسیدمش ها رو زیر و رو می کرد و جواب سوالات من رو می داد و گفت : نیاز به جراحی و پلاتین نیست نقطه از ساق پاهای کوچولوش بود دیگه گذاشتن پلاتین و عمل باز خیلی سخت و دردناک بود خلاصه با خاطری آسوده تر از داخل اتاق خبر میاوردن که هنوز بیهوش نشده و ظاهرا با پرستارا شده بودو براشون خاطره ای از شکستگی پای مادربزرگم انگار در اون شکستگی سخت ترین قسمت ماجرا رو در رفتن به دستشویی خلاصه خدا نصیب هیچ کس انتظار پشت در اتاق عمل رو نکنه پسرکم رو با پای گچ گرفته به بخش منتقل کردن ولی از درد اون شب و چند روز فقط خدایا هزاران هزار بار ازت ممنونم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 15:33 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
خوب چرا برای مکان ها اسامی انتخاب میکنن که ما نتونیم جواب بچه ها
رو بدیم!! چندی پیش در مسافرت به کیش که اسم این بازار ،بازار زیتونه به یکباره کیارش ندارم بیاین بریم بازار خیارشور |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 10:36 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
هیجان زیادی تو مدرسه بین بچه ها به چشم می خورد حتما همگی می دونین کلاس سوم بر پا ست ، آماده سازی بچه ها جهت برپایی با خدا . در مدرسه دختر کم هم روزهای شاد و پر مشغله ای در جریان بود و اونها در حال آماده کردن شعر و سرودهای یک روز با سر و صدا و شادی اومد و گفت : نمی دونین چقدر چادرامون
برگزاری مراسم جایزه هاشون جماعت خدایا همیشه و در همه جا پشتیبان بچه ها باش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 15:32 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
دخترکم چند روزی میشه که به راحتی نمیتونه غذا
بخوره و
صحبت کنه. وقتی مدتی قبل بچه ها رو برای چک کردن دندان هاشون دکتر بردم بعد از گرفتن عکس کیانا فضای لازم برای رویش و بیرون زدن از لثه نداره و خلاصه ما رو به سمت ارتودنسی سوق داد گرفتن های مختلف و خلاصه این جور کارا هستیم قبل بالاخره قالب گیری پلاک انجام شد و خودتون میدونید که این کار خیلی جالب نیست قرار دادن خانم دکتر من رو به اتاق صدا کرد و گفت باید پلاک رو یک شب در میون تنظیم کنی و البته به نظر من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 10:50 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
چند روز قبل پدر جان رفت ماموریت
البته مدتش طولانی نبود و ۲ روز
طول کشید!! ما اون دو روز خونه ی مامان اینا بودیم خونه خودمون من مواظبتون میشم
شب بعد کمی دلتنگ باباش شده بود نمیکرد
ارت ش ی بود داشت از خاطراتش و مدت طولانی ماموریت هاش و دلتنگی برادرم و تب کردناش خب بابای من کاراش رو به نحو احسن انجام داده که زود می تونه برگرده
اگه شما هم کاراتو به نحو احسن انجام می دادی |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:22 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
مدتی قبل داشتیم زیر تخت خواب ها و اتاق خواب رو جا به جا و تمیز میکردیم .پدر جان تشک تخت رو بلند کرد تا زیر تخت رو تمیز کنیم میکرد لذت میبره هستم. میبینید بچه ام چه قدر کاری و کمک حاله ماست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 9:28 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
همیشه بین کیانا و کیارش
اونم این موضوع بود که کیانا تقریبا تا ۵ سالگی پیش مامانیش مونده بود و به قول کیارش مامان اونو بزرگ کرده بود ولی کیارش مدت کوتاهی رو پیش مامان موند تقریبا تا هشت ماهگی و مامان کمر درد شدیدی گرفت که تقریبا باید ساعات زیادی رو استراحت میکرد و چون پسر کوچولوی منم خیلی شیطون بود مدت کوتاهی بودبه علت تغییر محل کارم راستش رو بخواین دلم می خواست بچه ها بیشتر خونه باشن و کیارش چند روزی بود که کیارش می گفت : بذار شبها خونه مامانی بمونم فکر می کردم ممکنه نیمه های شب بهانه گیری کنه میگفتم حالا بعدا تا اینکه یه شب بالاخره با اصرار زیاد گفت :بذار اینجا بمونم منم بزرگ کنه دیگه... آخه اینقدر رفتم مهد کوچیک موندم و بزرگ نشدم دیگه اونشب اونجا موند راستی که بچه ها عجب دنیایی دارن بعد از اون هم به لطف آنفولانزای نوع "ای" مامان و بابا برای اینکه خدای نکرده بچه ها گرفتار نشن تقریبا به جز پنج شنبه و جمعه اونجا می موند و بعد از مدتی گفت دیدین از اول بهتون گفتم بذارین اینجا بمونم تا زودتر بزرگ بشم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 9:15 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
سالروز تولد آدم نزديک بود و خداوند سخت در انديشه ي هديه
اي براي آدم بو د ........ یکي ازفرشتگان شاید میکائیل، پيش آمد و گفت: او را به گردشي بر فراز زمين ها و دريا ها ببر. خداوند گفت کم است. اين را خودش بدست مي آورد. فرشته ديگري شايد ، اسرافيل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده شادمان خواهد شد.خداوند ابرو در هم گشيد و گفت هنوز نميدانيد آدم کيست ؟ که چنين چيزي پيشکش مي کنيد ؟ فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزی دیگريکساله مي شد. و آنها نميدانستند چه ارزشي اين روز دارد. خداوندگفت : خودم مي دانم. سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره هاي پراکنده مهرباني را گرد آورند و از لابلاي گلبرگ گلهاي زمين و بهشت شهد هاي خوشبو بياورند و سپس آميزه اي از اين همه طراوت شهد و لذت را به باقي مانده گلي زد که آدم را از آن سرشته بود. آن روز آدم خوابيد ، و وقتي بيدار شد تنها نبود. خداوند زن را آفريد. روز تولد آدم ، روز تولد عشق، روز تولد تمنا و روز زيباي تکامل دردانه (هاي) خداوند بود.. روز مرگ تنهائی بود. روز تولد آدم، عطر زن در زمین پیچید هديه عروسي اين دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود تنها خداوند اين تنهايي را فهميده بود. چون خودش تنها بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 11:28 توسط MAMAN 2 KIA |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ثبت خاطرات دو غنچه در حال شکوفایی باغ زندگی
|
| پیوندها |
|
خودم (دیدار دوست ) موسسه محک(باامیدبه اینکه گذر هیچ گلی به اونجا نیفته) سارا و محمد عزیز از مسکو (دختر و پسر عمه) کیانا و کیارش کتاب صوتی برای کمک به نابینایان |
|
RSS
|